شناسه خبر: 136877 منتشر شده در مورخ: 1398/10/24 ساعت: 10:42 گروه: سواد رسانه‌ای

آخرین روز قبل از واقعه

آخرین روز قبل از واقعه
اسرار ناگفته از آخرین روز زندگی سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی در دمشق وجود دارد که به روایت رزمندگان فاطمیون آنها را بازخوانی می کنیم.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی خبرنگار اسرار ناگفته از آخرین روز زندگی سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی در دمشق وجود دارد که به روایت رزمندگان فاطمیون آنها را بازخوانی می کنیم.

پنج‌شنبه دواردهم دی ماه 1398 ساعت 7 صبح در دمشق با خودرویی که دنبالم آمده عازم جلسه می‌شوم، هوا ابری است و نسیم سردی می‌وزد.

ساعت 7:45 صبح به مکان جلسه رسیدم. مثل همه جلسات تمامی مسئولین گروه‌های مقاومت در سوریه حاضرند.

ساعت 8 صبح همه با هم صحبت می‌کنند تا درب باز می‌شود و فرمانده بزرگ جبهه مقاومت حاج قاسم وارد می‌شود و با همان لبخند همیشگی با یکایک افراد احوالپرسی می‌کند.

دقایقی به گفتگوی خودمانی سپری می‌شود تا اینکه حاج‌قاسم جلسه را رسما آغاز می‌کند. هنوز در مقدمات بحث است که می‌گوید؛ همه بنویسند، هرچی می‌گم رو بنویسید!

همیشه نکات را می‌نوشتیم ولی اینبار حاجی تاکید بر نوشتن کل مطالب داشت.
گفت و گفت از منشور پنج‌سال آینده از برنامه تک‌تک گروه‌های مقاومت در پنج‌ سال بعد و از شیوه تعامل با یکدیگر از کاغذها پر می‌شد و کاغذ بعدی؛ سابقه نداشت این حجم مطالب برای یک‌جلسه عنوان شود.
آنهایی که با حاجی کار کردند می‌دانند که در وقت کار و جلسات بسیار جدی است و اجازه قطع‌ کردن صحبت‌هایش را نمی‌دهد، اما پنج شنبه اینگونه نبود... بارها صحبتش قطع شد ولی با آرامش گفت؛ عجله نکنید، بگذارید حرف من تموم بشه.
ساعت 11:40 ظهر زمان اذان ظهر رسید و با دستور حاجی نماز و ناهار سریع انجام شد و دوباره جلسه ادامه پیدا کرد! ساعت 3 عصر حدود هفت ساعت! حاجی هرآنچه در دل داشت را گفت و نوشتیم.
پایان جلسه هم مثل همه جلسات دورش را گرفتیم و صحبت‌کنان تا درب خروج همراهیش کردیم. خوردویی بیرون منتظر حاجی بود و حاج‌قاسم عازم بیروت شد تا سیدحسن‌نصرالله را ببیند.
ساعت حدود 9 شب حاجی از بیروت به دمشق برگشته و شخص همراه‌ش می‌گفت که حاجی فقط ساعتی با سیدحسن دیدار کرد و خداحافظی کردند.
حاجی اعلام کرد امشب عازم عراق است و هماهنگی کنند که سکوت شد، یکی گفت؛ حاجی اوضاع عراق خوب نیست، فعلا عراق تشریف نبرید، حاج‌قاسم با لبخند گفت؛ می‌ترسید شهید بشم! باب صحبت باز شد و هرکسی حرفی زد. شهادت که افتخاره، رفتن شما برای ما فاجعه‌ است!حاجی هنوز با شما خیلی کار داریم.
حاجی رو به ما کرد و دوباره سکوت شد، خیلی آرام و شمرده‌ شمرده گفت: میوه وقتی می‌رسه باغبان باید بچیندش، میوه رسیده اگر روی درخت بمونه پوسیده می‌شه و خودش میفته! بعد نگاهش رو بین افراد گرداند و با انگشت به بعضی‌ها اشاره کرد؛ اینم رسیده‌ است، اینم رسیده‌ است.
ساعت 12 شب هواپیما پرواز کرد و ساعت 2 صبح جمعه هم خبر شهادت حاجی رسید به اتاق استراحتش در دمشق رفتیم کاغذی نوشته بود و جلوی آینه گذاشته بود.
انتهای پیام/
کلید واژه
 
google-buzz twitter digg facebook linkedin
  نظرات بینندگان  
  نظر شما  
لطفا جهت تسهیل ارتباط خود با سایت، در هنگام ارسال پیام این نکات را در نظر داشته باشید:
1.ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.

2.از تایپ جملات فارسی با حروف انگلیسی خودداری کنید.

3.از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری کنید.

4.حداکثر کاراکتر مجاز جهت ارسال نظر 1000 کاراکتر می باشد.
نام:
ایمیل:
نظر:
 
پربیننده ترین اخبار
پربحث ترین اخبار
Page Generated in 0/0183 sec